حکایت شمارهٔ ۱۷
محمد بن منوریک روز در میهنه مؤذن بانگ نماز پیشین می گفت و قامت آواز می داد و بیگاه می شد و شیخ از خانه بیرون نمی آمد مؤذن چند بار بدر سرای شیخ آمد و قامت می گفت تا وقت بآخر کشید شیخ بیرون آمد و مؤذن قامت گفت و نماز بگزاردند و شیخ بنشست و مشایخ و اصحاب سؤال کردند کی ای شیخ چه چیز بود کی امروز شیخ دیر بیرون آمد شیخ گفت دنیا دست در دامن ما زده بود و می گفت که همه چیزها از تو نصیب دارند ما را نیز از تو نصیب باید بسیار بکوشیدیم و الحاح کردیم دست از دامن بنداشت چون نماز از وقت بخواست شد مفضل را در کار او آوردیم تا دست از دامن ما بداشت و هیچ کس از فرزندان شیخ را از دنیا زیادت از کفاف نبودی الا فرزندان خواجه مفضل را کی ایشان همه با مال و ثروت بودند و هرک از فرزندان شیخ در کوی دنیا قدمی نهاد بیشتر فرزندان خواجه مفضل بودند
