حکایت شمارهٔ ۸۰
محمد بن منورآورده اند کی شیخ را بازرگانی کنیزکی ترک آورده بود و آن کنیزک خدمت شیخ می کرد و کنیزکی نیکو اعتقاد بود شیخ کنیزک را بخواجه بوطاهر داد کنیزک بخدمت شیخ آمد و بگریست و گفت ای شیخ من هرگز ندانستم کی تو مرا از خدمت خویش دور گردانی شیخ گفت بوطاهر هم پارۀ ازماستترا بحکم او می باید بود ما ترا از خدمت خویش دور نمی کنیم آنگه آن کنیزک بخدمت بوطاهر می بود و خدمتهای شیخ بدست خود می کرد و در راه دین اعجوبۀ گشت و او را حالتی نیکو بود چنانک یک روز شیخ وی را گفت
از ترکستان کی بود آرندۀ تو
گو رو دیگر بیار مانندۀ تو
و آن کنیزک والدۀ خواجه بوالفتح شیخ بود
از سخنان شیخ بوسعیدست کی گفت
ما می شدیم تا بحد کوهستان بدیهی رسیدیم کی آنرا طرق خوانند آنجا فرود آمدیم و گفتیم اینجا هیچ کس بوده است از پیران گفتند بلی یکی بوده است کی او را دادا گفته اند بسر خاک آن پیر آمدیم و زیارت کردیم و آسایشی تمام یافتیم جماعتی از دیه بیرون آمدند گفتیم کسی باید که دادا را دیده بود گفتند کی پیریست دیرینه او دیده است کس فرستادیم تا او را آوردند مردی بود بشکوه از وی پرسیدیم که ای پیر دادا را دیدی گفت کودک بودم کی او را دیدم گفتیم که از وی چه شنیدی گفت مرا پایگاه آن نبود که من سخن او را دانستمی لکن یک سخن یاد دارم از آن او گفتیم برگوی گفت روزی مرقع داری درآمد به نزدیک او و سلام گفت و گفت پای افزار بیرون کنم ایها الشیخ کی بتو بیاسایم کی در همه عالم گشتم هیچ نیاسودم و نه نیز آسودۀ را دیدم دادا گفت ای غافل چرا از همگی خویش دست بنداشتی تا هم تو بیاسودیی و هم خلقان بتو بیاسودندی ما گفتیم تمام سخنی گفته است مقصود ما برآمد رنجه شدی بازجای شو آنگاه شیخ روی با یکی از قوم کرد و گفت ماکل هذا الا نفسک ان قتلتها والا قتلتک و ان صدمتها و الا صدمتک و ان شغلتها و الا شغلتک پس شیخ گفت لا یصل المخلوق الی المخلوق الا بالسیر الیه ولایصل المخلوق الی الخالق الا بالصبر علیه و الصبر علیه بقتل النفس و الهوی فیقتلون و یقتلون وعدا علیه حقا
