حکایت شمارهٔ ۱۰۱
محمد بن منورشیخ گفت قدس الله روحه کی یکی بهشت بخواب دید و خوانی نهاده و جماعتی نشسته اوخواست کی بدیشان نیز موافقت کند یکی بیامد و دست او بگرفت و گفت جای تو نیست این خوان کسانیست که یک پیراهن داشته اند و تو دو داری تو با ایشان نتوانی نشست شیخ ما گفت اکنون خود کار بدان آمده است کی مرقعی کبود بدوزند و درپوشند و پندارند کی همه کارها راست گشت برآن سرخم نیل بایستندو می گویند کی یکبار دیگر بدان خم فرو بر تا کبودتر گردد کی چنان دانند کی صوفیی این مرقع کبود است و در آراستن و پیراستن مانده و آنرا صنم و معبود خویش کرده و درآن روز کی شیخ این سخن می گفت شیخ را فرجی فوطه دوخته بودندو پوشیده داشتگفت ما را اکنون مرقع پوشیده اند بعد هفتادو هفت سال کی ما را درین روزگار شده است و رنجها و بلاها درین راه کشیده آمده است و شب و روز یکی کرده آمده است پس ازین همه ما را مرقع پوشیده اند اکنون هر کسی آسان مرقعی بدوزند و بسر فرو افگنند
شیخ ما گفت می گوید همه را می گفتیم قولو الااله الا الله ترا می گوییم فاعلم انه لااله الالله بدان و ببین که جز ازو یکی نیست پس یکی از ماوراء النهر حاضر بود این آیت برخواند کی وقودها الناس والحجارة و شیخ در آیۀ عذاب کم سخن گفتی گفت چون سنگ و آدمی به نزدیک تو بیک نرخست دوزخ به سنگ می تاب و این بیچارگان مسوز
