حکایت شمارهٔ ۱۰۳
محمد بن منوروقتی درویشی در پیش شیخ خانقاه می رفت شیخ گفت ای اخی چون گوی می باش در پیش جاروب چون کوهی مباش در پس جاروب
یک روز شیخ با جمعی صوفیان بدر آسیایی رسیدند اسب باز داشت و ساعتی توقف کرد پس گفت می دانید کی این آسیا چه می گوید می گوید کی تصوف اینست کی من دارم درشت می ستانم و نرم باز می دهم و گرد خود طواف می کنم سفر خود در خود می کنم تا آنچ نباید از خوددور می کنم همۀ جمع را وقت خوش شد ازین رمز
