حکایت شمارهٔ ۱۰۵
محمد بن منورآورده اند کی یکی از مشایخ در عهد شیخ بغزا رفته بود بولایت روم روزی در آن دارالحرب می رفت ابلیس را دید گفت ای ملعون اینجا چه می کنی که دل تو ازین جماعت کی اینجا هستند فارغست گفت من اینجا بی اختیار خویش افتاده ام گفت چگونه گفت من بمیهنه می گذشتم شیخ بوسعید بوالخیر از مسجد با سرای می شد در راه عطسۀ داد مرا اینجا افگند
و هم از شیخ سؤال کردند کی ای شیخ کسیست کی بشب دزدی می کند و بروز نماز می کند شیخ گفت عجب نیست کی برکۀ نماز روزش از دزدی شب باز دارد
شیخ را یکی از پیران گفت کی ترا بخواب دیدم گفتم ایها الشیخ چه کنیم تا ازین نفس برهیم شیخ گفت هیچ چیز نباید کرد برای آن معنی که همه کرده است و بوده هیچ چیز از سر نتوان گرفت اگر خدای نهاده است توفیق دهد و اگر ننهاده است ذرۀ نه کم باشد و نه بیش اگر نهاده است ترا در طلب اندازدو بحقیقت او ترا می طلبد آنگاه ترا نیز در طلب اندازد
شیخ گفت کی در خبر است قومی به نزدیک رسول صلی الله علیه و سلم آمدند و پرسیدند کی درویشی چیست یکی را ازیشان خواند و گفت تو پنج درم داری گفت دارم وی را گفت که تو درویش نیستی دیگری را بخواند وگفت پنج درم داری گفت ندارم گفت پنج درم معلوم داری گفت دارم گفت تو هم درویش نیستی دیگری را بخواند و گفت پنج درم داری گفت نه گفت پنج درم وجوه داری گفت نه گفت به پنج درم جاه داری گفت نه گفت پنج درم کسب توانی کرد گفت توانمگفت برخیز کی تو درویش نیستی دیگری را بخواند و گفت ترا ازین همه هیچ چیز هست گفت نه گفتا اگر پنج درم پدید آید گویی کی مرا ازین نصیب است گفت کم ازین نباشد گفت برخیز کی تو درویش نیستی دیگری را بخواند وگفت ازین همه کی گفتیم ترا هیچ هست گفت هم نه گفت اگر پنج درم پدید آید ترا در آن تصرف باشد گفتا نه یا رسول الله گفت چه کنی گفت به حکم جمع باشد رسول گفت تو درویشی و درویشی چنین باشد چون رسول این بگفت ایشان همه در گریستن ایستادند و گفتند یا رسول الله ما را همه درویش می خوانند و درویشی خود اینست کی تو نشان کردی اکنون ما کیستیم گفت درویش اوست و شما طفیل او باشید
