حکایت شمارهٔ ۱۶
محمد بن منورخواجه ناصر پسر شیخ ما قدس الله روحه العزیز در میهنه بیمار شد بعد ازوفات شیخ به مدتی بطبیب بطوس شد چند روزها آنجا بود چون اندکی صحت یافت روی به گورستان سفالقان نهاد به زیارت مشایخ چون بازآمد آن شب بخفت شیخ را دید که با او گفت ای ناصر
مشک تبتی داری باعنبرتر
ای دوست ببویهای دیگر منگر
خواجه ناصر از خواب درآمد حالی عزم میهنه کرد و دیگر روز بگاه از طوس بیرون آمد و بمیهنه آمد و هم در آن ماه برحمت پیوست
