شمارهٔ ۱ - فی میلاد امیرالمؤمنین علیه السلام
گوهری را از صدف آورده طبعم در کنار یا که از خاک نجف تابنده دری آبدار برد تا حد عدم تا قاب قوسین وجود رفرف طبع مرا یک غمزه ز اندلدل سوار شاهد بزم ولایت شاه اقلیم وجود شمع ایوان هدای
۶ شعر از محمدحسین غروی اصفهانی
گوهری را از صدف آورده طبعم در کنار یا که از خاک نجف تابنده دری آبدار برد تا حد عدم تا قاب قوسین وجود رفرف طبع مرا یک غمزه ز اندلدل سوار شاهد بزم ولایت شاه اقلیم وجود شمع ایوان هدای
بوی گل و سنبل است یا که هوای بهار زمزمۀ بلبل است یا که نوای هزار نفحۀ روح القدس می رسد از بزم انس یا که نسیم صبا می وزد از کوی یار صفحۀ روی زمین همچو بهشت برین از چه چنین عنبرین وز
شیر بیشۀ ابداع سر ز بیشه بیرون کرد عقل ییررا از بیم دل دو نیم و مجنون کرد بیرق ضلالت را سرنگون و وارون کرد رایت هدایت را بر فراز گردون کرد چهرۀ حقیقت را همچو لاله گلگون کرد داده گل
باده بده ساقیا ولی ز خم غدیر چنگ بزن مطربا ولی بیاد امیر تو نیز ایچرخ پیر بیا ز بالابزیر داد مسرت بده ساغر عشرت بگیر بلبل نطقم چنان قافیه پرداز شد که زهره در آسمان بنغمه دمساز شد م
صبا اگر گذار تو فتد بکوی یار من ز مرحمت بگو بآن نگار گلعذار من که ای ز بیوفایی تو تیره روزگار من چرا نظر نمی کنی بر این دل فکار من ترحمی ترحمی ز دست رفته کار من هماره سوختم در آرزو
خم گردون دون لبریز خونست بکام باده نوشان واژگونست نصیب هر که باشد قربش افزون از این مینای غم جامی فزونست حریف مجلس صهبای بیچون قرین غصۀ بی چند و چونست نه انجا مست این جام بلا را که