شمارهٔ ۶ - فی رثاء امیرالمؤمنین علیه السلام - محمدحسین غروی اصفهانی | ناهیدشمارهٔ ۶ - فی رثاء امیرالمؤمنین علیه السلام
محمدحسین غروی اصفهانیخم گردون دون لبریز خونست
بکام باده نوشان واژگونست
نصیب هر که باشد قربش افزون
از این مینای غم جامی فزونست
حریف مجلس صهبای بیچون
قرین غصۀ بی چند و چونست
نه انجا مست این جام بلا را
که از آغاز هستی تا کنونست
عجب رسمی است دوران فلک را
که جور و دور او از حد برونست
مرا این نقش گوناگون گردون
به رنگانگ محنت رهنمونست
هر آشوبیست در ملک شهادت
ز شور عالم غیب مصونست
اگر شوری ندارد عقل رهبر
چرا سر گشتۀ دشت جنونست
ز خون محراب و مسجد لاله گونست
ملایک زین مصیبت اشک بارند
خلایق چهره در خون می نگارند
چه جای گریه است و اشکباریست
عزیزان روی از این غم می خراشند
کنیزان زین مصیب داغ دارند
که یک عالم بلا را زیر بارند
پریشان موی و زارند و نزارند
سزد ملک عراق از بن بر آرند
نواخوان بانوان شورش انگیز
ز خون محراب و مسجد لاله گونست
زمین از چیست خوان غصه و غم
محیط ناله و آه است و ماتم
که هرگز به نخواهد شد به مرهم
پس از این بر حدیث ما تقدم
دو چشم فرقدان خونبار گردد
حسن را با حسین بیند چه با هم
مپرس از نالۀ جانسوز جبریل
بطور غم دل از کف داده موسی
بگردون صیحه زد عیسی ابن مریم
ز خون محراب و مسجد لاله گونست
نشوری شد بپا از یک جهان شور
عجب شوری در این ظلمت سرا شد
چرا از هم نریزد سقف مرفوع
چرا ویران نگردد بیت معمور
ظهور غیب مکنون رفت در خاک
شکست از تیشۀ کین شاخ طوبی
ز غم آتش فشان شد نخلۀ طور
ز خون محراب و مسجد لاله گونست
دریغ از گردش گردون که آمد
به بند بنده ای مولی الموالی
فغان از پستی دنیا که افتاد
که تا شام ابد بر وی بنالی
ز خون محراب و مسجد لاله گونست
چه از شمشیر کین شق القمر شد
زمین و آسمان زیر و زبر شد
خم گردون دون نیل غم افشاند
جهان را جامه ماتم به بر شد
قضا طرح بساطی از عزا ریخت
کز آه و ناله بنیاد قدر شد
چه عنقاء ازل بی بال و پر شد
چه شمشمیر مرادی شعله ور شد
نسیم صبحگاهی چون سموم است
از این آتش که در وقت سحر شد
که خاک غم جهانی را بسر شد
ز خون محراب و مسجد لاله گونست
چه سلطان هما را بال و پر سوخت
سموم کین چه زد بر گلشن دین
نه تنها شاخ گل هر خشک و تر سوخت
ز داغ لاله زار علم و حکمت
کتاب و سنت خیر البشر سوخت
قضا را خامه و لوح و قدر سوخت
سزد کز چشم زمزم خون ببارد
که رکن کعبه و حجر حجر سوخت
مگو از رونق اسلام و ایمان
که اعظم رایت فتح و ظفر سوخت
که سرو گلشن وحدت ز سر سوخت
چو نرگس هر که شب را بود بیدار
ز خون محراب و مسجد لاله گونست
نه در عرش است و فرش این شیون و شین
در آن گلشن که قمری را بود شور
غراب البین گمنام است فی البین
ز سر تاج رسالت بر زمین زد
دو تا شد تارک آن یکه تازی
که بودی پشت زین را روی او زین
لقد أضحی بسیف الجور نصفین
چنین خکشیده در یک طرفه العین
مگر فرمانروای کن فکان رفت
که آشوب است در اقلیم کونین
سزد قرآن که از وحدت بنالد
برفت آنکس که بودی ثانی اثنین
ز خون محراب و مسجد لاله گونست
مگر رفت از میان شاه ولایت
مگر حق را نگونسار است رایت
چرا از نو حرم بیت الصنم شد
چرا قرآن قرین سوز و ساز است
مگر هر سوره شد محو و هر آیت
چرا آیینۀ خورشید تیره است
چرا خونابه میبارد ز گردون
جهان بیجان ز قتل جان جانان
فغان زین جور و داد از این جنایت
ز خون محراب و مسجد لاله گونست
مرا دل بهر آنشاهی دو نیمست
که از تیغ کجش دین مستقیمست
چه شد مسند نشین لی مع الله
که کویش مستجار است و حطیمست
چه بر سر قبلۀ توحید را رفت
که در محراب طاعت سر دو نیمست
که گفتی طور سینا و کلیمست
که لطف عام و انعامت عمیمست
ز خون محراب و مسجد لاله گونست