شمارهٔ ۲۰ - مختوم به مدح حضرت مالک اشتر روحی له الفدا
مرید عشق نجوید مراد خاطر خویش خوش است عارف سالک به هر چه آید پیش نکو است آن چه کند دلستان چه جور و چه مهر خوش است هرچه زجانان رسد چه نوش و چه نیش غلام همت آنم که خاطر مجموع پی دو ر
۱۳۵ شعر از محیط قمی
مرید عشق نجوید مراد خاطر خویش خوش است عارف سالک به هر چه آید پیش نکو است آن چه کند دلستان چه جور و چه مهر خوش است هرچه زجانان رسد چه نوش و چه نیش غلام همت آنم که خاطر مجموع پی دو ر
بنگر صفای جام و می لعل فام را کز باده فرق می نتوان کرد جام را نازم به بزم دردکشان کز فروغ جام از هم تفاوتی نبود صبح و شام را در طی راه عشق چو خامند پختگان اندیشه کن که حال چگونه اس
عید است و کرده دلبر من دست و پا خضاب خوش رنگ تازه ریخته از بهر دل بر آب دارد برای بردن دل شیوه ها به چشم ریزد بر آب رنگ و برد دل ز شیخ و شاب تنها نه من ز نرگس مستش شدم ز دست بر هر
ای پایه ی جلال تو آن سوتر از جهات برتر بود مقام تو زادراک ممکنات جایی رسیده ای ز جلالت که آمده در عالم تصور ذاتت عقول مات فرخ سلیل حجت حق عسکری تویی جد تو هست ختم رسل فخر کاینات هس