شمارهٔ ۵۳
شدم از گریه نابینا چراغ دیده من کو سیه گردید بزمم شمع مجلس دیده من کو عنان بخت هر بی دل که بینی دلبری دارد نگهدار عنان بخت بر گردیده من کو به میزان نظر طور بتان را جمله سنجیدم ندید
۶۴ شعر از محتشم کاشانی
شدم از گریه نابینا چراغ دیده من کو سیه گردید بزمم شمع مجلس دیده من کو عنان بخت هر بی دل که بینی دلبری دارد نگهدار عنان بخت بر گردیده من کو به میزان نظر طور بتان را جمله سنجیدم ندید
گرچه دیدم بر عذار عصمتت خال گناه چشم از رویت نبستم روی چشم من سیاه کم نگه کردم که رویت را ندیدم سوی غیر غیرتم بنگر که دیگر می کنم سویت نگاه مدعی سررشته وصلت به چنگ آورده است هست زل
چون نیست دلت با من از وصل تو هجران به این لطف زبانی هم مخصوص رقیبان به چون لطف نهان تو پیداست که با غیر است مهری که مرا با تو پیدا شده پنهان به اغیار چو بسیارند در کوی تو پاکوبان ب
شده خلقت چو گریبان کش دلهای همه چون روان بر سر کویت نبود پای همه بر آتش که شده کوی تو جای همه کس وای اگر بر دل گرم تو بود جای همه آنچه در آینه روی تو من می بینم گر ببیند همه کس وای
دارم از دست تو بر سر افسر بی غیرتی می برم آخر سر خود با سر بی غیرتی سر چو نقش بستر از جا برندارد هرکه او همچو من پهلو نهد بر بستر بی غیرتی از جبینم کوکبی می تابد و می خوانمش بنده د