شمارهٔ ۱۴۲
دادم از دست برون دامن دلبر به عبث به گمانهای غلط رفتم از آن در به عبث چهره عصمت او یافت تغییر به دروغ مشرب عشرت من گشت مکدر به عبث تیره گشت آینه پاکی آن مه به خلاف شد سیه روز من سو
۶۰۱ شعر از محتشم کاشانی
دادم از دست برون دامن دلبر به عبث به گمانهای غلط رفتم از آن در به عبث چهره عصمت او یافت تغییر به دروغ مشرب عشرت من گشت مکدر به عبث تیره گشت آینه پاکی آن مه به خلاف شد سیه روز من سو
سالها از پی وصل تو دویدم به عبث بارها در ره هجر تو کشیدم به عبث بس سخنها که به روی تو نگفتم ز حجاب بس سخنها که برای تو شیندم به عبث تا دهی جام حیاتی من نادان صدبار شربت مرگ ز دست ت
زهی طغیان حسنت بر شکیب کار من باعث ظهورت بر زوال عقل دعوی دار من باعث ندانم از تو هر چند از ستم فرمایی آزارم که آن حسن ستم فرماست بر آزار من باعث تو تا غایت نبودی خانمان ویران کن م
گلخنیان تو را نیست به بزم احتیاج کار ندارد به آب مرغ سمندر مزاج رتبه به اسباب نیست ورنه چو بر آشیان هد هد نادان نشست صاحب تختست و تاج از همه ترکان ستاند هندوی چشم تو دل از همه شاها
گر به دردم نرسد آن بت غافل چه علاج ور کشد سر ز علاج من بی دل چه علاج کار بحر هوس از رشگ به طوفان چو کشید غیر زورق کشی خویش به ساحل چه علاج قتل شیرین چو شد از تلخی جان کندن صبر غیر