شمارهٔ ۱۶
محتشم کاشانیچنین است اقتضا رعنایی قد بلندش را
که زیر ران او بی خود به رقص آرد سمندش را
به دنبال اجل جانها دوند از شوق اگر آن بت
کند دنباله دام اجل پیچان کمندش را
اگر صیدش ز شادی گم نکردی دست و پا رفتی
به استقبال یک میدان کمند صید بندش را
ملک ایمن نماند بر فلک چون بر زمین آن مه
کند ناوک فکن بازوی حسن زورمندش را
در آیین غضب کوشید چندان آن گل خندان
که رسم خنده رفت از یاد لعل نوش خندش را
اگر قلب حقیقت هم بود ممکن محال است این
که جنبد غرق الفت خاطر کلفت پسندش را
زمین در جنبش آید محتشم از اضطراب من
هوای جلوه چون جنبش دهد نخل بلندش را
