شمارهٔ ۴۸۰
محتشم کاشانیچون نمودی رخ به من یک لحظه بدخویی مکن
شربت دیدار شیرین به ترش رویی مکن
می کنم گر بیخ عیش خویش میگویی بکن
می کنم گر قصد جان خویش میگویی مکن
با بدان نیکی ندارد حاصلی غیر از بدی
گر بخود بد نیستی با غیر نیکویی مکن
غمزه ات محتاج افسون نیست در تسخیر خلق
صاحب اعجاز را تعلیم جادویی مکن
من که خود کم کرده ام دل در رهت دادم مده
عاشق بیداد را خوش دل به دلجویی مکن
گر درین دیوان گناه ما خطای عاشقی است
گو کسی در نامه ما این خطا شویی مکن
ترک بد خویی کن اما با گدای پرهوس
گرچه باشد محتشم زنهار خوش خویی مکن
