قصیدهٔ شمارهٔ ۷۶ - وله ایضا من بدیع افکاره
محتشم کاشانیدرین ضعف آن قدر دارم ز بیماری گر انباری
که بر بومی که پهلو می نهم قبریست پنداری
ز بیماری چنان با خاک یکسانم که از خاکم
اجل هم برنمی دارد معاذالله ازین خواری
مرا حالیست زار ای دوستان ز انسان که دشمن هم
به حالم زار می گرید مبادا کس به این زاری
دل من تا نشد افکار عالم را نشد باور
که یک دل می تواند بود و صد عالم دل افکاری
چنان بازاری دل الفتی دارم درین کلفت
که عیش از صحبت من می نویسد خط بیزاری
عجب حالیست حال من که در آیینه دوران
نمی بینم ز یک تن صورت غم خواری و یاری
کدامین بنده ام من بنده صاحب ستاینده
کدامین صاحبست این صاحب شان جهانداری
