قصیدهٔ شمارهٔ ۱ - در توحید حضرت باریتعالی و موعظه
نفیر مرغ سحر خوان چو شد بلندنوا پرید زاغ شب از روی بیضه بیضا طلایه دار سپاه حبش که بود قمر ربود رنگ ز رویش خروج شاه ختا سوار یک تنه چین دواسبه تاخت چنان که خیل زنگ شد از باد او به
۸۱ شعر از محتشم کاشانی
نفیر مرغ سحر خوان چو شد بلندنوا پرید زاغ شب از روی بیضه بیضا طلایه دار سپاه حبش که بود قمر ربود رنگ ز رویش خروج شاه ختا سوار یک تنه چین دواسبه تاخت چنان که خیل زنگ شد از باد او به
چو گل ز صد طرفم چاک در گریبانست نهال گلشن دردم من این گل آنست من شکسته دل آن غنچه ام که پیرهنم چو لاله سرخ ز خوناب داغ پنهان است گلی ز باغ جهان بهر من شکفت کزان چو عندلیب مرا صد هز
سرای دهر که در تحت این نه ایوان است هزار گنج در او هست اگرچه ویران است بسیط خاک که در چشم خلق مشت گلی است هزار صنع در او آشکار و پنهان است بساط دهر که اجناس کم بهاست در آن گران تر
آن که درد همه کس را به تو فرمود علاج ساخت پیش از همه ما را به علاجت محتاج آن که مفتاح در گنج شفا داد به تو خانه صحت من کرد به حکمت تاراج حکمت این بود که مثل تو مسیحانفسی دهدم صحت ج