شمارهٔ ۵۹۹
محتشم کاشانیدل خود رای مرا برده گل خودرویی
ترک خنجر کش مردم کش آتش خویی
طفل نو سلسله ای شوخ تنگ حوصله ای
شاه دیوانه وشی ماه مشوش مویی
سر و کارم به غزالیست کز اغیار مدام
می کند روکش مردم به یک آدم رویی
دیده پرنور شود نرگس نابینا را
گر به گلشن رسد از پیرهن او بویی
گوش بد بر سخنم می نهی امروز ای گل
خورده بر گوش تو گویا سخن بدگویی
چند سویت نگرم عشوه چشمی بنما
عشوه چشم نباشد گره ابرویی
عشوه غالب شده بر محتشم آری چکند
ناتوانی چنین خصم قوی بازویی
