غزل شمارهٔ ۲۱
جلال الدین محمد مولویجرمی ندارم بیش از این کز دل هوا دارم تو را
از زعفران روی من رو می بگردانی چرا
یا این دل خون خواره را لطف و مراعاتی بکن
یا قوت صبرش بده در یفعل الله ما یشا
این دو ره آمد در روش یا صبر یا شکر نعم
بی شمع روی تو نتان دیدن مر این دو راه را
هر گه بگردانی تو رو آبی ندارد هیچ جو
کی ذره ها پیدا شود بی شعشعه شمس الضحی
بی باده تو کی فتد در مغز نغز ان مستی یی
بی عصمت تو کی رود شیطان به لا حول و لا
نی قرص سازد قرصی یی مطبوخ هم مطبوخی یی
تا درنیندازی کفی ز اهلیله خود در دوا
امرت نغرد کی رود خورشید در برج اسد
بی تو کجا جنبد رگی در دست و پای پارسا
در مرگ هشیاری نهی در خواب بیداری نهی
در سنگ سقایی نهی در برق میرنده وفا
سیل سیاه شب برد هر جا که عقل است و خرد
زان سیل شان کی واخرد جز مشتری هل اتی
ای جان جان جزو و کل وی حله بخش باغ و گل
