غزل شمارهٔ ۴۵
جلال الدین محمد مولویبا لب او چه خوش بود گفت و شنید و ماجرا
خاصه که در گشاید و گوید خواجه اندرآ
با لب خشک گوید او قصه چشمه ی خضر
بر قد مرد می برد درزی عشق او قبا
مست شوند چشم ها از سکرات چشم او
رقص کنان درخت ها پیش لطافت صبا
بلبل با درخت گل گوید چیست در دلت
این دم در میان بنه نیست کسی توی و ما
گوید تا تو با توی هیچ مدار این طمع
جهد نمای تا بری رخت توی از این سرا
چشمه ی سوزن هوس تنگ بود یقین بدان
ره ندهد به ریسمان چونک ببیندش دوتا
بنگر آفتاب را تا به گلو در آتشی
تا که ز روی او شود روی زمین پر از ضیا
چونک کلیم حق بشد سوی درخت آتشین
گفت من آب کوثرم کفش برون کن و بیا
هیچ مترس ز آتشم زانک من آبم و خوشم
جانب دولت آمدی صدر تراست مرحبا
جوهریی و لعل کان جان مکان و لامکان
نادره ی زمانه ای خلق کجا و تو کجا
