غزل شمارهٔ ۲۳۲
جلال الدین محمد مولویچو عشق را تو ندانی بپرس از شب ها
بپرس از رخ زرد و ز خشکی لب ها
چنان که آب حکایت کند ز اختر و ماه
ز عقل و روح حکایت کنند قالب ها
هزار گونه ادب جان ز عشق آموزد
که آن ادب نتوان یافتن ز مکتب ها
میان صد کس عاشق چنان بدید بود
که بر فلک مه تابان میان کوکب ها
خرد نداند و حیران شود ز مذهب عشق
اگر چه واقف باشد ز جمله مذهب ها
خضردلی که ز آب حیات عشق چشید
کساد شد بر آن کس زلال مشرب ها
به باغ رنجه مشو در درون عاشق بین
دمشق و غوطه و گلزارها و نیرب ها
دمشق چه که بهشتی پر از فرشته و حور
عقول خیره در آن چهره ها و غبغب ها
نه از نبیذ لذیذش شکوفه ها و خمار
نه از حلاوت حلواش دمل و تب ها
ز شاه تا به گدا در کشاکش طمعند
به عشق بازرهد جان ز طمع و مطلب ها
