غزل شمارهٔ ۴۸۳
جلال الدین محمد مولویهر آنک از سبب وحشت غمی تنهاست
بدانک خصم دلست و مراقب تن هاست
به چنگ و تنتن این تن نهاده ای گوشی
تن تو توده خاکست و دمدمه ش چو هواست
هوای نفس تو همچون هوای گردانگیز
عدو دیده و بینایی ست و خصم ضیاست
توی مگر مگس این مطاعم عسلین
که زامقلو تو را درد و زانقلوه عناست
در آن زمان که در این دوغ می فتی چو مگس
عجب که توبه و عقل و رأیت تو کجاست
به عهد و توبه چرا چون فتیله می پیچی
که عهد تو چو چراغی رهین هر نکباست
بگو به یوسف یعقوب هجر را دریاب
که بی ز پیرهن نصرت تو حبس عماست
چو گوشت پاره ضریریست مانده بر جایی
چو مرده ای ست ضریر و عقیله احیاست
به جای دارو او خاک می زند در چشم
