رباعی شمارهٔ ۱۶۴۳
جلال الدین محمد مولویمستم ز می عشق خراب افتاده
برخواسته دل از خور و خواب افتاده
در دریایی که پا و سر پیدا نیست
جان رفته و تن بر سر آب افتاده
مستم ز می عشق خراب افتاده
برخواسته دل از خور و خواب افتاده
در دریایی که پا و سر پیدا نیست
جان رفته و تن بر سر آب افتاده