رباعی شمارهٔ ۱۷۹۹
جلال الدین محمد مولویبر ظلمت شب خیمه مهتاب زدی
می خفت خرد بر رخ او آب زدی
دادی همه را به وعده خواب خرگوشی
وز تیغ فراق گردن خواب زدی
بر ظلمت شب خیمه مهتاب زدی
می خفت خرد بر رخ او آب زدی
دادی همه را به وعده خواب خرگوشی
وز تیغ فراق گردن خواب زدی