غزل شمارهٔ ۷۷۵
جلال الدین محمد مولویهله هش دار که در شهر دو سه طرارند
که به تدبیر کله از سر مه بردارند
دو سه رندند که هشیار دل و سرمستند
که فلک را به یکی عربده در چرخ آرند
سر دهانند که تا سر ندهی سر ندهند
ساقیانند که انگور نمی افشارند
یار آن صورت غیبند که جان طالب اوست
همچو چشم خوش او خیره کش و بیمارند
صورتی اند ولی دشمن صورت هایند
در جهانند ولی از دو جهان بیزارند
همچو شیران بدرانند و به لب می خندند
دشمن همدگرند و به حقیقت یارند
خرفروشانه یکی با دگری در جنگند
لیک چون وانگری متفق یک کارند
همچو خورشید همه روز نظر می بخشند
مثل ماه و ستاره همه شب سیارند
گر به کف خاک بگیرند زر سرخ شود
روز گندم دروند ار چه به شب جو کارند
دلبرانند که دل بر ندهد بی برشان
سرورانند که بیرون ز سر و دستارند
شکرانند که در معده نگردند ترش
شاکرانند و از آن یار چه برخوردارند
مردمی کن برو از خدمتشان مردم شو
زان که این مردم دیگر همه مردم خوارند
بس کن و بیش مگو گرچه دهان پر سخنست
زان که این حرف و دم و قافیه هم اغیارند
