غزل شمارهٔ ۱۲۲۷
جلال الدین محمد مولویرویش خوش و مویش خوش و آن طره جعد ینش
صد رحمت هر ساعت بر جانش و بر دینش
هر لحظه و هر ساعت یک شیوه نو آرد
شیرین تر و نادر تر ز آن شیوه پیشینش
آن طره پرچین را چون باد بشوراند
صد چین و دو صد ماچین گم گردد در چینش
بر روی و قفا ی مه سیلی زده حسن او
بر دبدبه قارون تسخر زده مسکین ش
آن ماه که می خندد در شرح نمی گنجد
ای چشم و چراغ من دم درکش و می بینش
صد چرخ همی گردد بر آب حیات او
صد کوه کمر بندد در خدمت تمکین ش
گولی مگر ای لولی این جا به چه می لولی
رو صید و تماشا کن در شاهی شاهین ش
گر اسب ندارد جان پیشش برود لنگان
بنشاند آن فارس جان را سپس زینش
ور پای ندارد هم سر بندد و سر بنهد
مانند طبیب آید آن شاه به بالین ش
عشق ست یکی جانی دررفته به صد صورت
دیوانه شدم باری من در فن و آیین ش
حسن و نمک نادر در صورت عشق آمد
تا حسن و سکون یابد جان از پی تسکین ش
بر طالع ماه خود تقویم عجب بست او
تقویم طلب می کن در سوره والتین ش
خورشید به تیغ خود آن را که کشد ای جان
از تابش خود سازد تجهیز ش و تکفین ش
فرهاد هوای او رفته ست به که کندن
تا لعل شود مرمر از ضربت میتین ش
من بس کنم ای مطرب بر پرده بگو این را
بشنو ز پس پرده کر و فر تحسین ش
خامش که به پیش آمد جوزینه و لوزینه
لوزینه دعا گوید حلوا کند آمین ش
