غزل شمارهٔ ۱۴۲۲
جلال الدین محمد مولویطواف حاجیان دارم به گرد یار می گردم
نه اخلاق سگان دارم نه بر مردار می گردم
مثال باغبانانم نهاده بیل بر گردن
برای خوشه خرما به گرد خار می گردم
نه آن خرما که چون خوردی شود بلغم کند صفرا
ولیکن پر برویاند که چون طیار می گردم
جهان مارست و زیر او یکی گنجی است بس پنهان
سر گنجستم و بر وی چو دم مار می گردم
ندارم غصه دانه اگر چه گرد این خانه
فرورفته به اندیشه چو بوتیمار می گردم
نخواهم خانه ای در ده نه گاو و گله فربه
ولیکن مست سالارم پی سالار می گردم
رفیق خضرم و هر دم قدوم خضر را جویان
قدم برجا و سرگردان که چون پرگار می گردم
نمی دانی که رنجورم که جالینوس می جویم
نمی بینی که مخمورم که بر خمار می گردم
نمی دانی که سیمرغم که گرد قاف می پرم
نمی دانی که بو بردم که بر گلزار می گردم
مرا زین مردمان مشمر خیالی دان که می گردد
