غزل شمارهٔ ۱۶۰۸
جلال الدین محمد مولویچه
کس ام من چه کس ام من که بسی وسوسه مندم
گه
از آن سوی کشندم گه از این سوی کشندم
ز
کشاکش چو کمان ام به کف گوش کشانم
قدر
از بام درافتد چو در خانه ببندم
مگر
استاره ی چرخم که ز برجی سوی برجی
به
نحوسی ش بگریم به سعودی ش بخندم
به
سما و به بروجش به هبوط و به عروجش
نفسی
هم تک بادم نفسی من هلپندم
نفسی
آتش سوزان نفسی سیل گریزان
ز
چه اصلم ز چه فصلم به چه بازار خرندم
نفسی
فوق طباقم نفسی شام و عراقم
نفسی
غرق فراقم نفسی راز تو رندم
نفسی
هم ره ماه م نفسی مست اله م
نفسی
یوسف چاه م نفسی جمله گزندم
نفسی
ره زن و غولم نفسی تند و ملولم
نفسی
زین دو برونم که بر آن بام بلندم
بزن
ای مطرب قانون هوس لیلی و مجنون
که
من از سلسله جستم وتد هوش بکندم
به
خدا که نگریزی قدح مهر نریزی
چه
شود ای شه خوبان که کنی گوش به پندم
هله
ای اول و آخر بده آن باده ی فاخر
که
شد این بزم منور به تو ای عشق پسندم
بده
آن باده ی جانی ز خرابات معانی
که
بدان ارزد چاکر که از آن باده دهندم
بپران
ناطق جان را تو از این منطق رسمی
که
نمی یابد میدان بگو حرف سمندم
