غزل شمارهٔ ۱۹۰۴
جلال الدین محمد مولویکجا خواهی ز چنگ ما پریدن
کی داند دام قدرت را دریدن
چو پایت نیست تا از ما گریزی
بنه گردن رها کن سر کشیدن
دوان شو سوی شیرینی چو غوره
به باطن گر نمی دانی دویدن
رسن را می گزی ای صید بسته
نبرد این رسن هیچ از گزیدن
نمی بینی سرت اندر زه ماست
کمانی بایدت از زه خمیدن
چه جفته می زنی کز بار رستم
یکی دم هشتمت بهر چریدن
دل دریا ز بیم و هیبت ما
همی جوشد ز موج و از طپیدن
که سنگین اگر آن زخم یابد
ز بند ما نیارد برجهیدن
فلک را تا نگوید امر ما بس
به گرد خاک ما باید تنیدن
هوا شیری است از پستان شیطان
بود عقل تو شیر خر مکیدن
دهان خاک خشک از حسرت ماست
نیارد جرعه ای بی ما چشیدن
