غزل شمارهٔ ۱۹۷۶
جلال الدین محمد مولویعشق شمس حق و دین کان گوهر کانی است آن
در دو عالم جان و دل را دولت معنی است آن
گر به ظاهر لشکر و اقبال و مخزن نیستش
رو به چشم جان نگر کان دولت جانی است آن
کله سر را تهی کن از هوا بهر میش
کله سر جام سازش کان می جامی است آن
پختگان عشق را باشد ز خام خمر جان
پخته نی و خام جستن مایه خامی است آن
تا کتاب جان او اندر غلاف تن بود
گرچه خاص خاص باشد در هنر عامی است آن
آنک بالایی گزیند پست باشد عشق در
آنک پستی را گزید او مجلس سامی است آن
هرک جان پاک او زان می درآشامد ابد
گرچه هندو باشد آن و مکی و شامی است آن
مر تن معمور را ویران کند هجران می
هرک کرد این تن خراب می میش بانی است آن
آن می باقی بود اول که جان زاید از او
پس دروغ است آنک می جان است کان ثانی است آن
جان فانی را همیشه مست دار از جام او
