غزل شمارهٔ ۲۴۴۵
جلال الدین محمد مولویاز بامدادان ساغری پر کرد خوش خماره ای
چون فرقدی عرعرقدی شکرلبی مه پاره ای
آن نرگس سرمست او و آن طره چون شست او
و آن ساغری در دست او هر چاره بیچاره ای
چنگ از شمال و از یمین اندر بر حوران عین
در گلشنی پر یاسمین بر چشمه ای فواره ای
ای ساقی شیرین صلا جان علی و بوالعلا
بر کف بنه ساغر هلا بر رغم هر غم باره ای
چون آفتاب آسمان می گرد و جوهر می فشان
بر تشنگان و خاکیان در عالم غداره ای
ای ساحر و ای ذوفنون ای مایه پنجه جنون
هنگام کار آمد کنون ما هر یکی آن کاره ای
چون ساغری پرداختم جامه حیا انداختم
عشقی عجب می باختم با غره غراره ای
