غزل شمارهٔ ۲۴۷۶
جلال الدین محمد مولویهین که خروس بانگ زد وقت صبوح یافتی
شرح نمی کنم که بس عاقل را اشارتی
فهم کنی تو خود که تو زیرک و پاک خاطری
باده بیار و دل ببر زود بکن تجارتی
نای بنه دهان همی آرد صبح ناله ای
چنگ ز چنگ هجر تو کرد حزین شکایتی
درده بی دریغ از آن شیره و شیر رایگان
شیر و نبید خلد را نیست حدی و غایتی
درده باده ای چو زر پاک ز خویشمان ببر
نیست بتر ز باخودی مذهب ما جنایتی
باده شاد جان فزا تحفه بیار از سما
تا غم و غصه را کند اشقر می سیاستی
عقل ز نقل تو شود منتقل از عقیله ها
دانش غیب یابد و تبصره و فراستی
جام تو را چو دل بود در سر و سینه شعله ای
مست تو را چه کم بود تجربه یا کفایتی
