غزل شمارهٔ ۲۵۳۲
جلال الدین محمد مولویکی افسون خواند در گوشت که ابرو پر گره داری
نگفتم با کسی منشین که باشد از طرب عاری
یکی پر زهر افسونی فرو خواند به گوش تو
ز صحن سینه پر غم دهد پیغام بیماری
چو دیدی آن ترش رو را مخلل کرده ابرو را
از او بگریز و بشناسشچرا موقوف گفتاری
چه حاجت آب دریا را چشش چون رنگ او دیدی
که پر زهرت کند آبش اگر چه نوش منقاری
لطیفان و ظریفانی که بودستند در عالم
رمیده و بدگمان بودند همچون کبک کهساری
گر استفراغ می خواهی از آن طزغوی گندیده
مفرح بدهمت لیکن مکن دیگر وحل خواری
الا یا صاحب الدار ادر کأسا من النار
فدفینی و صفینی و صفو عینک الجاری
فطفینا و عزینا فان عدنا فجازینا
فانا مسنا ضر فلا ترضی باضراری
ادر کأسا عهدناه فانا ما جحدناه
فعندی منه آثار و انی مدرک ثاری
ادر کأسا باجفانی فدا روحی و ریحانی
