غزل شمارهٔ ۲۵۶۰
جلال الدین محمد مولویالا ای جان قدس آخر به سوی من نمی آیی
هماره جان به تن آید تو سوی تن نمی آیی
بدم دامن کشان تا تو ز من دامن کشیدستی
ز اشک خون همی ریزم در این دامن نمی آیی
زهی بی آبی جانم چو نیسانت نمی بارد
زهی خرمن که سوی این سیه خرمن نمی آیی
چو دورم زان نظر کردن نظاره عالمی گشتم
نظاره من بیا گر تو نظر کردن نمی آیی
الا ای دل پری خوانی نگویی آن پری را تو
چرا خوابم ببردی گر به سحر و فن نمی آیی
الا ای طوق وصل او که در گردن همی زیبی
چو قمری ناله می دارم که در گردن نمی آیی
دل تو همچو سنگ و من چو آهن ثابت اندر عشق
ایا آهن ربا آخر سوی آهن نمی آیی
ز ما و من برست آن کس که تو رویی بدو آری
چرا تو سوی این هجران صد چون من نمی آیی
فزایش از کجا باشد بهارا چون نمی باری
سکونت از کجا آخر سوی مسکن نمی آیی
الا ای نور غایب بین در این دیده نمی تابی
