غزل شمارهٔ ۲۵۷۱
جلال الدین محمد مولویای شاه مسلمانان وی جان مسلمانی
پنهان شده و افکنده در شهر پریشانی
ای آتش در آتش هم می کش و هم می کش
سلطان سلاطینی بر کرسی سبحانی
شاهنشه هر شاهی صد اختر و صد ماهی
هر حکم که می خواهی می کن که همه جانی
گفتی که تو را یارم رخت تو نگهدارم
از شیر عجب باشد بس نادره چوپانی
گر نیست و گر هستم گر عاقل و گر مستم
ور هیچ نمی دانم دانم که تو می دانی
گر در غم و در رنجم در پوست نمی گنجم
کز بهر چو تو عیدی قربانم و قربانی
گه چون شب یغمایی هر مدرکه بربایی
روز از تن همچون شب چون صبح برون رانی
گه جامه بگردانی گویی که رسولم من
یا رب که چه گردد جان چون جامه بگردانی
در رزم توی فارس بر بام توی حارس
آن چیست عجب جز تو کو را تو نگهبانی
ای عشق توی جمله بر کیست تو را حمله
ای عشق عدم ها را خواهی که برنجانی
