غزل شمارهٔ ۳۱۷۰
جلال الدین محمد مولویای که تو از عالم ما می روی
خوش ز زمین سوی سما می روی
ای قفس اشکسته و جسته ز بند
پر بگشادی به کجا می روی
سر ز کفن بر زن و ما را بگو
که ز وطن خویش چرا می روی
نی غلطم عاریه بود این وطن
سوی وطنگاه بقا می روی
چون ز قضا دعوت و فرمان رسید
در پی سرهنگ قضا می روی
یا که ز جنات نسیمی رسید
در پی رضوان رضا می روی
یا ز تجلی جلال قدیم
مضطرب و بی سر و پا می روی
یا ز شعاعات جمال خدا
مست ملاقات لقا می روی
یا ز بن خم جهان همچو درد
صاف شدی سوی علا می روی
یا به صفاتی که خموشان کنند
خامش و مخفی و خفا می روی
