سوم
جلال الدین محمد مولویحد و اندازه ندارد ناله ها و آه را
چون نماید یوسف من از زنخ آن چاه را
راه هستی کس نبردی گرنه نور روی او
روشن و پیدا نکردی همچو روز آن راه را
چون مه ما را نباشد در دو عالم شبه و مثل
خاک بر فرق مشبه باد مر اشباه را
عشق او جاهم بس است در هر دو عالم پس دلم
می بروبد از سرای وهم خود هم جاه را
ماه اگر سجده نیارد پیش روی آن مهم
رو سیاه هر دو عالم دان تو روی ماه را
هیچ کس با صد بصیرت ذره نشناسدش
گرچه پیش شه نشیند چون نیابد شاه را
مر شقاوتهای دایم را درونم عاشقست
چون بدان میلست آن جان پرورد اخ واه را
بندگان بسیار آیند و روند بر درگهش
لیک آستان درش لازم بود درگاه را
آستانش چشم من شد جان من چون کاه گشت
کهربای عشقش رباید هر زمان آن کاه را
ای خداوند شمس دین ناگاه بخرام از سوی
