اول
هم روت خوش هم خوت خوش هم پیچ زلف و هم قفا هم شیوه خوش هم میوه خوش هم لطف تو خوش هم جفا ای صورت عشق ابد وی حسن تو بیرون ز حد ای ماه روی سروقد ای جان فزای دلگشا ای جان باغ و یاسمین ا
۴۴ شعر از جلال الدین محمد مولوی
هم روت خوش هم خوت خوش هم پیچ زلف و هم قفا هم شیوه خوش هم میوه خوش هم لطف تو خوش هم جفا ای صورت عشق ابد وی حسن تو بیرون ز حد ای ماه روی سروقد ای جان فزای دلگشا ای جان باغ و یاسمین ا
هله خیزید که تا خویش ز خود دور کنیم نفسی در نظر خود نمکان شور کنیم هله خیزید که تا مست و خوشی دست زنیم وین خیال غم و غم را همه در گور کنیم وهم رنجور همی دارد ره جویان را ما خود او
هرگز ندانستم که مه آید به صورت بر زمین آتش زند خوبی او در جمله خوبان چنین کی ره برد اندیشها کان شیر نر زان بیشها بیرون جهد عشاق را غرفه کند در خون چنین گفتم به دل بار دگر رفتی درین
ای جان مرا از غم و اندیشه خریده جان را بستم در گل و گلزار کشیده دیده که جهان از نظرش دور فتاده ست نادیده بیاورده دگرباره بدیده جان را سبکی داده و ببریده ز اشغال تا دررسد اندر هوس خ
با شیر رو به شانگی آوردمان دیوانگی افزودمان بیگانگی با هر بت یکدانگی از باده شبهای تو و ز مستی لبهای تو وز لطف غبغبهای تو آخر کجا فرزانگی ای رستم دستان نر باشی مخنثتر ز غر با این ل