چهل و چهارم
جلال الدین محمد مولویگر مه و گر زهره و گر فرقدی
از همه سعدان فلک اسعدی
نیستی از چرخ و از این آسمان
سخت لطیفی ز کجا آمدی
چونک به صورت تو ممثل شوی
ماه رخ و دل بر و زیبا قدی
از تو پدید آمده سودای عشق
وز تو بود خوبی و زیبا خدی
گم شده هر دل و اندیشه ای
هر چه شود یاوه توش واجدی
خاتم هر ملک و ممالک توی
تاج سر هر شه و هر سیدی
نوبت خود بر سر گردون زدند
چونک دمی خویش بر ایشان زدی
هر بدیی کو به تو آورد رو
خوب شود رسته شود از بدی
ای نظرت معدن هر کیمیا
ای خود تو مشعله هر خودی
در خور عام ست چنین شرح ها
کو صفت و معرفت ایزدی
گر برسد برق از آن آسمان
گیرد خورشید و فلک کاسدی
