سی و نهم
جلال الدین محمد مولویمستیان در عربده رفتند و رفتم گوشه ای
با دو یار رازدان و هم ره و هم توشه ای
اندران گوشه بدیدم آفتابی کز تفش
جان و دل چون قازغان شد جوش اندر جوشه ای
پست و بالای نهاد من هوای او گرفت
چون ملخ در کشت افتد بر سر هر خوشه ای
من خود از فتنه و بلا بگریختم در گوش ها
خود من از دیگ بلا برداشته سر پوشه ای
عشق شمس الدین خداوندم یکی غوغایی ست
گرچه ز اول ساکنک آمد چنان خاموشه ای
وصل همچون جبرییل و هجر چون خناس شد
وحی جبریل امین سوزنده وسواس شد
کی توان کردن نصیحت عاشق اوباش را
کی توان پوشیدن این عیش پدید و فاش را
جام مستوری که خام عشق او اندر کشید
در قلاشی می بسوزد عالم قلاش را
هرکه بیند روی او او گشت آلتون تاش او
لیک شاهان را نباشد چه بود آلتون تاش را
این چه خورشیدیست آخر کز برای عشق او
