ششم
جلال الدین محمد مولویای ساقیان مشفق سودا فزود سودا
این زرد چهرگان را حمرا دهید حمرا
ای میر ساقیانم ای دستگیر جانم
هنگام کار آمد مردانه باش مولا
ای عقل و روح مستت آن چیست در دو دستت
پیش آر و در میان نه پنهان مدار جانا
ای چرخ بی قرارت وی عقل در خمارت
بگشا دمی کنارت صفرام کرد صفرا
ای خواجه فتوت دیباجه نبوت
وی خسرو مروت پنهان منوش حلوا
خلوت ز ما گزیدی آیینه ای خریدی
تا جز تو کس نبیند آن چهره های زیبا
در هر مقام و مسکن مهر تو ساخت روزن
کز تو شوند روشن ای آفتاب سیما
این را اگر ننوشی در مرحمت نکوشی
ترجیع هدیه آرم باشد کزان بجوشی
ای نور چشم و دلها چون چشم پیشوایی
وی جان بیازموده کورا تو جانفزایی
هرجا که روی آورد جان روی در تو دارد
گرچه که می نداند ای جان که تو کجایی
