چهلم
جلال الدین محمد مولویهله نوش کن شرابی شده آتشی به تیزی
سوی من بیا و بستان بدو دست تا نریزی
قدح و می گزیده ز کف خدا رسیده
چو خوری چنان بیفتی که به حشر بر نخیزی
و اگر کشی تو گردن ز می و شراب خوردن
دهمت به قهر خوردن تو ز من کجا گریزی
بربود جام مهرش چو تو صد هزار سرکش
بستان قدح نظر کن که تو با کی می ستیزی
شه خوش عذار را بین که گرفت باده بخشی
سر زلف یار را بین که گرفت مشک بیزی
چو ز خود برفت ساقی بدهد قدح گزافی
چو ز خود برفت مطرب بزند ره حجازی
ز می خدای یابی تف و آتش جوانی
هنر و وفا نیابی ز حرارت غریزی
بستان قدح نظر کن به صفا و گوهر او
