چهل و دوم
جلال الدین محمد مولویماییم و بخت خندان تا تو امیر مایی
ای شیوهات شیرین تو جان شیوهایی
آن لب که بسته باشد خندان کنیش در حین
چشمی که درد دارد او را چو توتیایی
سوگند خورده باشد تا من زیم نخندم
سوگند او بسوزد چون چهره برگشایی
هر مرده که خواهی برگیر و امتحان کن
پاره کند کفن را گیرد قدح ربایی
روزی که من بمیرم بر گور من گذر کن
تا رستخیز مطلق از خیز من نمایی
خود کی بمیرد آنکس که ساقیش توبودی
سرسبز آن زمینی که تش کنی سقایی
همراه باش ما را گو باش صد بیابان
تا بردریم آن ره ما را چو دست و پایی
گفتم به ماه و اختر تا کی روید بر سر
از دوری رهست این یا خود ز خیره رایی
ای مه که تو همامی گه زار و گه تمامی
در روز چون خفاشی شب صاحب لوایی
یک چیز را کمالی یک چیز را وبالی
یک چیز را هلاکی یک چیز را دوایی
