نهم
جلال الدین محمد مولویباز این دل سرمستم دیوانه آن بندست
دیوانه کسی باشد کو بی دل و پیوندست
سرمست کسی باشد کو خود خبرش نبود
عارف دل ما باشد کو بی عدد و چندست
در حلقه آن سلطان در حلقه نگینم من
ای کور به من بنگر من وردم و شه قندست
نه از خاکم و نه از بادم نه از آتش و نه از آبم
آن چیز شدم کلی کو بر همه سوگندست
من عیسی آن ماهم کز چرخ گذر کردم
من موسی سرمستمکالله درین ژنده ست
دیوانه و سرمستم هم جام تن اشکستم
من پند بنپذیرم چه جای مرا پندست
من صوفی چرا باشم چون رند خراباتم
من جام چرا نوشم با جام که خرسندست
من قطره چرا باشم چون غرق در آن بحرم
