چهاردهم
جلال الدین محمد مولویای قد و بالای تو حسرت سرو بلند
خنده نمی آیدت بهر دل من بخند
ای ز تو عالم بجوش لطف کن ارزان فروش
خنده شیرین نوش راست بفرما بچند
خنده زند آفتاب گیرد عالم خضاب
صدمه وصد آفتاب خنده ز تو می برند
لاله و گلبرگها عکس تو آمد مها
نیشکر از قند تو پر شده بین بند بند
طلعتت ای آفتاب تیغ طرب برکشید
گردن تلخی بزد بیخ غم و غصه کند
دور قمر درگذشت زهرء زهرا رسید
گشت جهان گلستان خار ندارد گزند
بزم ابد می نهد شه جهت عاشقان
نعل زرین می زند بهر سم هر سمند
این همه بگذشت نیز پیشتر آ ای عزیز
