دوازدهم
جلال الدین محمد مولویزان باده صوفی بود از جام مجرد
کز غایت مستی ز کفش جام بیفتد
در حالت مستی چو دل و هوش نگنجید
پس نیست عجیب گر قدح و جام نگنجد
اول سبقت بود الف هیچ ندارد
زان پیش رو افتاد و سپهدار و مؤید
حی نیز اگر هیچ ندارد چو الف نیز
در صورت جیم آمد و جیمست مقید
میم از الف و هاست مرکب بنبشتن
ترکیب بود علت بر هستی مفرد
پس بزم رسول آمد بی ساغر و بی جام
تا جمع به خود باشد هستی محمد
بام فلک از استن و دیوار چو تنهاست
هر بام درافتاده و آن بام مشبد
بالاتر ازین چرخ کهن عالم لطفیست
