بخش ۲۰ - ملامتکردن مردم شخصی را کی مادرش را کشت به تهمت
جلال الدین محمد مولویآن یکی از خشم مادر را بکشت
هم به زخم خنجر و هم زخم مشت
آن یکی گفتش که از بدگوهری
یاد ناوردی تو حق مادری
هی تو مادر را چرا کشتی بگو
او چه کرد آخر بگو ای زشت خو
گفت کاری کرد کان عار وی است
کشتمش کان خاک ستار وی است
گفت آن کس را بکش ای محتشم
گفت پس هر روز مردی را کشم
کشتم او را رستم از خون های خلق
نای او برم به است از نای خلق
نفس توست آن مادر بدخاصیت
که فساد اوست در هر ناحیت
هین بکش او را که بهر آن دنی
هر دمی قصد عزیزی می کنی
از وی این دنیای خوش بر توست تنگ
از پی او با حق و با خلق جنگ
نفس کشتی باز رستی ز اعتذار
کس تو را دشمن نماند در دیار
گر شکال آرد کسی بر گفت ما
کانبیا را نی که نفس کشته بود
پس چراشان دشمنان بود و حسود
گوش نه تو ای طلب کار صواب
بشنو این اشکال و شبهت را جواب
دشمن خود بوده اند آن منکران
زخم بر خود می زدند ایشان چنان
دشمن آن باشد که قصد جان کند
دشمن آن نبود که خود جان می کند
رنج او خورشید هرگز کی کشد
دشمن آن باشد کز او آید عذاب
مانع خویش اند جمله کافران
چشم خود را کور و کژ کردند خلق
چون غلام هندوی کو کین کشد
از ستیزه خواجه خود را می کشد
سرنگون می افتد از بام سرا
تا زیانی کرده باشد خواجه را
گر شود بیمار دشمن با طبیب
ور کند کودک عداوت با ادیب
راه عقل و جان خود را خود زدند
گازری گر خشم گیرد ز آفتاب
ماهیی گر خشم می گیرد ز آب
تو یکی بنگر که را دارد زیان
عاقبت کبود سیه اختر از آن
گر تو را حق آفریند زشت رو
هان مشو هم زشت رو هم زشت خو
ور برد کفشت مرو در سنگلاخ
ور دو شاخه ستت مشو تو چار شاخ
تو حسودی کز فلان من کم ترم
خود حسد نقصان و عیبی دیگر است
بلک از جمله کمی ها بتر است
آن بلیس از ننگ و عار کم تری
خویش را افکند در صد ابتری
از حسد می خواست تا بالا بود
خود چه بالا بلک خون پالا بود
آن ابوجهل از محمد ننگ داشت
وز حسد خود را به بالا می فراشت
بوالحکم نامش بد و بوجهل شد
ای بسا اهل از حسد نااهل شد
انبیا را واسطه زان کرد حق
زانک کس را از خدا عاری نبود
آن کسی کش مثل خود پنداشتی
زان سبب با او حسد برداشتی
پس حسد ناید کسی را از قبول
پس به هر دوری ولیی قایم است
هر که را خوی نکو باشد برست
هرکسی کاو شیشه دل باشد شکست
پس امام حی قایم آن ولی ست
خواه از نسل عمر خواه از علی ست
مهدی و هادی وی ست ای راه جو
هم نهان و هم نشسته پیش رو
او چو نور است و خرد جبریل اوست
وان ولی کم از او قندیل اوست
وانک زین قندیل کم مشکات ماست
نور را در مرتبه ترتیب هاست
زانک هفصد پرده دارد نور حق
پرده های نور دان چندین طبق
از پس هر پرده قومی را مقام
صف صف اند این پرده هاشان تا امام
چشمشان طاقت ندارد نور بیش
رنج جان و فتنه این احول است
احولی ها اندک اندک کم شود
چون ز هفصد بگذرد او یم شود
آتشی کاصلاح آهن یا زر است
سیب و آبی خامیی دارد خفیف
نی چو آهن تابشی خواهد لطیف
لیک آهن را لطیف آن شعله هاست
زیر پتک و آتش است او سرخ و خوش
پختگی ز آتش نیابند و خطاب
واسطه دیگی بود یا تابه ای
همچو پا را در روش پاتابه ای
یا مکانی در میان تا آن هوا
می شود سوزان و می آرد بما
پس فقیر آنست کو بی واسطه ست
شعله ها را با وجودش رابطه ست
پس دل عالم ویست ایرا که تن
می رسد از واسطه این دل به فن
دل نباشد تن چه داند گفت و گو
دل نجوید تن چه داند جست و جو
بس مثال و شرح خواهد این کلام
لیک ترسم تا نلغزد وهم عام
اینک گفتم هم نبد جز بی خودی
پای کژ را کفش کژ بهتر بود
مر گدا را دستگه بر در بود
بخش ۲۰ - ملامتکردن مردم شخصی را کی مادرش را کشت به تهمت - جلال الدین محمد مولوی | ناهید