بخش ۱ - سر آغاز
مدتی این مثنوی تأخیر شد مهلتی بایست تا خون شیر شد تا نزاید بخت تو فرزند نو خون نگردد شیر شیرین خوش شنو چون ضیاء الحق حسام الدین عنان باز گردانید ز اوج آسمان چون به معراج حقایق رفته
۱۱۵ شعر از جلال الدین محمد مولوی
مدتی این مثنوی تأخیر شد مهلتی بایست تا خون شیر شد تا نزاید بخت تو فرزند نو خون نگردد شیر شیرین خوش شنو چون ضیاء الحق حسام الدین عنان باز گردانید ز اوج آسمان چون به معراج حقایق رفته
دین نه آن بازیست کو از شه گریخت سوی آن کمپیر کو می آرد بیخت تا که تتماجی پزد اولاد را دید آن باز خوش خوش زاد را پایکش بست و پرش کوتاه کرد ناخنش ببرید و قوتش کاه کرد گفت نااهلان نکر
موشکی در کف مهار اشتری در ربود و شد روان او از مری اشتر از چستی که با او شد روان موش غره شد که هستم پهلوان بر شتر زد پرتو اندیشه اش گفت بنمایم تو را تو باش خوش تا بیامد بر لب جوی ب
بود درویشی درون کشتیی ساخته از رخت مردی پشتیی یاوه شد همیان زر او خفته بود جمله را جستند و او را هم نمود کاین فقیر خفته را جوییم هم کرد بیدارش ز غم صاحب درم که درین کشتی حرمدان گم