بخش ۳۸ - پرسیدن موسی از حق سر غلبهٔ ظالمان را
جلال الدین محمد مولویگفت موسی ای کریم کارساز
ای که یکدم ذکر تو عمر دراز
نقش کژمژ دیدم اندر آب و گل
چون ملایک اعتراضی کرد دل
که چه مقصودست نقشی ساختن
واندرو تخم فساد انداختن
آتش ظلم و فساد افروختن
مسجد و سجده کنان را سوختن
مایه خونابه و زردآبه را
جوش دادن از برای لابه را
من یقین دانم که عین حکمتست
لیک مقصودم عیان و رؤیتست
آن یقین می گویدم خاموش کن
حرص رؤیت گویدم نه جوش کن
مر ملایک را نمودی سر خویش
کین چنین نوشی همی ارزد به نیش
عرضه کردی نور آدم را عیان
حشر تو گوید که سر مرگ چیست
میوه ها گویند سر برگ چیست
آنگهی بر وی نویسد او حروف
خون کند دل را و اشک مستهان
بر نویسد بر وی اسرار آنگهان
وقت شستن لوح را باید شناخت
که مر آن را دفتری خواهند ساخت
چون اساس خانه ای می افکنند
اولین بنیاد را بر می کنند
گل بر آرند اول از قعر زمین
تا به آخر بر کشی ماء معین
از حجامت کودکان گریند زار
که نمی دانند ایشان سر کار
مرد خود زر می دهد حجام را
می رباید بار را از دیگران
این چنین است اجتهاد کاربین
هر که در زندان قرین محنتیست
آن جزای لقمه ای و شهوتیست
هر که در قصری قرین دولتیست
هر که را دیدی بزر و سیم فرد
دانک اندر کسب کردن صبر کرد
بی سبب بیند چو دیده شد گذار
تو که در حسی سبب را گوش دار
آنک بیرون از طبایع جان اوست
بی سبب بیند نه از آب و گیا
این سبب همچون طبیب است و علیل
این سبب همچون چراغست و فتیل
رو تو کهگل ساز بهر سقف خان
سقف گردون را ز کهگل پاک دان
آه که چون دلدار ما غمسوز شد
جز به شب جلوه نباشد ماه را
جز به درد دل مجو دلخواه را
ترک عیسی کرده خر پروده ای
لاجرم چون خر برون پرده ای
طالع خر نیست ای تو خر صفت
رحم بر عیسی کن و بر خر مکن
طبع را بر عقل خود سرور مکن
طبع را هل تا بگرید زار زار
تو ازو بستان و وام جان گزار
سالها خر بنده بودی بس بود
زانک خربنده ز خر واپس بود
کو به آخر باید و عقلت نخست
هم مزاج خر شدست این عقل پست
فکرش این که چون علف آرم به دست
زانک غالب عقل بود و خر ضعیف
این خر پژمرده گشتست اژدها
گر ز عیسی گشته ای رنجوردل
چونی ای عیسی عیسی دم ز رنج
که نبود اندر جهان بی مار گنج
چونی ای عیسی ز دیدار جهود
چونی ای یوسف ز مکار و حسود
تو شب و روز از پی این قوم غمر
چون شب و روزی مددبخشای عمر
چه هنر زاید ز صفرا درد سر
تو همان کن که کند خورشید شرق
با نفاق و حیله و دزدی و زرق
تو عسل ما سرکه در دنیا و دین
دفع این صفرا بود سرکنگبین
تو عسل بفزا کرم را وا مگیر
این سزید از ما چنان آمد ز ما
ریگ اندر چشم چه فزاید عمی
آن سزد از تو ایا کحل عزیز
که بیابد از تو هر ناچیز چیز
ز آتش این ظالمانت دل کباب
از تو جمله اهد قومی بد خطاب
کان عودی در تو گر آتش زنند
این جهان از عطر و ریحان آگنند
تو نه آن عودی کز آتش کم شود
تو نه آن روحی که اسیر غم شود
عود سوزد کان عود از سوز دور
باد کی حمله برد بر اصل نور
ای ز تو مر آسمانها را صفا
زانک از عاقل جفایی گر رود
بهتر از مهری که از جاهل رسد
بخش ۳۸ - پرسیدن موسی از حق سر غلبهٔ ظالمان را - جلال الدین محمد مولوی | ناهید