بخش ۲۴ - حسد کردن حشم بر غلام خاص
جلال الدین محمد مولویپادشاهی بنده ای را از کرم
بر گزیده بود بر جمله حشم
جامگی او وظیفه چل امیر
ده یک قدرش ندیدی صد وزیر
از کمال طالع و اقبال و بخت
او ایازی بود و شه محمود وقت
روح او با روح شه در اصل خویش
پیش ازین تن بوده هم پیوند و خویش
کار آن دارد که پیش از تن بدست
بگذر از این ها که نو حادث شدست
کار عارف راست کو نه احول است
چشم او بر کشت های اول است
آنچ گندم کاشتندش و آنچ جو
چشم او آنجاست روز و شب گرو
آنچ آبستست شب جز آن نزاد
حیله ها و مکرها بادست باد
کی کند دل خوش به حیلت های گش
او درون دام و دامی می نهد
جان تو نی آن جهد نی این جهد
گر بروید ور بریزد صد گیاه
عاقبت بر روید آن کشته اله
این دوم فانی ست وان اول درست
تخم اول کامل و بگزیده است
تخم ثانی فاسد و پوسیده است
افکن این تدبیر خود را پیش دوست
گرچه تدبیرت هم از تدبیر اوست
کار آن دارد که حق افراشت است
آخر آن روید که اول کاشت است
هرچه کاری از برای او بکار
چون اسیر دوستی ای دوستدار
گرد نفس دزد و کار او مپیچ
هرچه آن نه کار حق هیچست هیچ
پیش از آنک روز دین پیدا شود
رخت دزدیده به تدبیر و فنش
صد هزاران عقل با هم بر جهند
تا به غیر دام او دامی نهند
دام خود را سخت تر یابند و بس
گر تو گویی فایده هستی چه بود
در سؤالت فایده هست ای عنود
چه شنویم این را عبث بی عایده
ور سؤالت را بسی فایده هاست
پس جهان بی فایده آخر چراست
ور جهان از یک جهت بی فایده است
از جهت های دگر پر عایده است
فایده تو گر مرا فایده نیست
مر ترا چون فایده ست از وی مایست
گرچه بر اخوان عبث بد زایده
لحن داوودی چنان محبوب بود
لیک بر محروم بانگ چوب بود
آب نیل از آب حیوان بد فزون
لیک بر محروم و منکر بود خون
چیست در عالم بگو یک نعمتی
گاو و خر را فایده چه در شکر
هست هر جان را یکی قوتی دگر
لیک گر آن قوت بر وی عارضیست
پس نصیحت کردن او را رایضی ست
چون کسی کو از مرض گل داشت دوست
گرچه پندارد که آن خود قوت اوست
قوت اصلی را فرامش کرده است
نوش را بگذاشته سم خورده است
قوت علت را چو چربش کرده است
قوت حیوانی مر او را ناسزاست
که خورد او روز و شب زین آب و گل
روی زرد و پای سست و دل سبک
خوردن آن بی گلو و آلت است
مر حسود و دیو را از دود فرش
در شهیدان یرزقون فرمود حق
آن غذا را نی دهان بد نی طبق
دل ز هر یاری غذایی می خورد
دل ز هر علمی صفایی می برد
صورت هر آدمی چون کاسه ای ست
چشم از معنی او حساسه ای ست
چون ستاره با ستاره شد قرین
چون قران مرد و زن زاید بشر
میوه ها و سبزه و ریحان ها
چون بر آید از تفرج کام ما
خون ز خورشید خوش گلگون بود
وان ز خورشید است و از وی می رسد
هر زمینی کان قرین شد با زحل
شوره گشت و کشت را نبود محل
این معانی راست از چرخ نهم
بی همه طاق و طرم طاق و طرم
خلق را طاق و طرم عاریت است
امر را طاق و طرم ماهیت است
از پی طاق و طرم خواری کشند
بر امید عز در خواری خوشند
بر امید عز ده روزه ی خدوک
گردن خود کرده اند از غم چو دوک
چون نمی آیند اینجا که منم
نه بر آمد نه فرو شد ذات او
ما که واپس ماند ذرات وی ایم
در دو عالم آفتاب بی فی ایم
صد هزاران بار ببریدم امید
از کی از شمس این شما باور کنید
صبر دارم من و یا ماهی ز آب
عین صنع از نفس صانع چون برد
هیچ هست از غیر هستی چون چرد
جمله هستی ها ازین روضه چرند
گر براق و تازیان ور خود خرند
وانک گردش ها از آن دریا ندید
هر دم آرد رو به محرابی جدید
تا که آب شور او را کور کرد
بحر می گوید به دست راست خور
ز آب من ای کور تا یابی بصر
هست دست راست اینجا ظن راست
کو بداند نیک و بد را کز کجاست
نیزه گردانی ست ای نیزه که تو
راست می گردی گهی گاهی دوتو
ما ز عشق شمس دین بی ناخنیم
ورنه ما آن کور را بینا کنیم
هان ضیاء الحق حسام الدین تو زود
جمله کوران را دوا کن جز حسود
کز حسودی بر تو می آرد جحود
مر حسودت را اگر چه آن منم
جان مده تا همچنین جان می کنم
اینت درد بی دوا کاو راست آه
اینت افتاده ابد در قعر چاه
باز آن باشد که باز آید به شاه
باز کور است آنک شد گم کرده راه
راه را گم کرد و در ویران فتاد
باز در ویران بر جغدان فتاد
او همه نور است از نور رضا
خاک در چشمش زد و از راه برد
در میان جغد و ویرانش سپرد
بر سری جغدانش بر سر می زنند
ولوله افتاد در جغدان که ها
چون سگان کوی پر خشم و مهیب
باز گوید من چه در خوردم به جغد
صد چنین ویران فدا کردم به جغد
من نخواهم بود اینجا می روم
خویشتن مکشید ای جغدان که من
این خراب آباد در چشم شماست
ورنه ما را ساعد شه ناز جاست
تا ز خان و مان شما را بر کند
خانه های ما بگیرد او به مکر
برکند ما را به سالوسی ز وکر
می نماید سیری این حیلت پرست
والله از جمله حریصان بدترست
او خورد از حرص طین را همچو دبس
دنبه مسپارید ای یاران به خرس
لاف از شه می زند وز دست شه
تا برد او ما سلیمان را ز ره
خود چه جنس شاه باشد مرغکی
جنس شاهست او و یا جنس وزیر
آنچ می گوید ز مکر و فعل و فن
هست سلطان با حشم جویای من
اینت لاف خام و دام گول گیر
هر که این باور کند از ابلهیست
مرغک لاغر چه درخورد شهیست
کمترین جغد ار زند بر مغز او
مر ورا یاری گری از شاه کو
گفت باز ار یک پر من بشکند
جغد چه بود خود اگر بازی مرا
شه کند توده به هر شیب و فراز
صد هزاران خرمن از سرهای باز
هر کجا که من روم شه در پیست
می پرم بر اوج دل چون پرتوش
بازم و حیران شود در من هما
جغد کی بود تا بداند سر ما
شه برای من ز زندان یاد کرد
صد هزاران بسته را آزاد کرد
یک دمم با جغدها دمساز کرد
از دم من جغدها را باز کرد
ای خنک جغدی که در پرواز من
فهم کرد از نیکبختی راز من
در من آویزید تا نازان شوید
گرچه جغدانید شهبازان شوید
آنک باشد با چنان شاهی حبیب
هر کجا افتد چرا باشد غریب
هر که باشد شاه دردش را دوا
گر چو نی نالد نباشد بی نوا
طبل بازم می زند شه از کنار
نیست جنسیت ز روی شکل و ذات
طبع را جنس آمدست آخر مدام
جنس ما چون نیست جنس شاه ما
چون فنا شد مای ما او ماند فرد
پیش پای اسپ او گردم چو گرد
خاک پایش شو برای این نشان
تا که نفریبد شما را شکل من
نقل من نوشید پیش از نقل من
ای بسا کس را که صورت راه زد
قصد صورت کرد و بر الله زد
آخر این جان با بدن پیوسته است
هیچ این جان با بدن مانند هست
شادی اندر گرده و غم در جگر
این تعلقها نه بی کیفست و چون
جان کل با جان جزو آسیب کرد
جان ازو دری ستد در جیب کرد
همچو مریم جان از آن آسیب جیب
آن مسیحی نه که بر خشک و ترست
پس ز جان جان چو حامل گشت جان
از چنین جانی شود حامل جهان
این حشر را وا نماید محشری
این سخنها خود به معنی یا ربیست
چون کند تقصیر پس چون تن زند
چونک لبیکش به یارب می رسد
لیک سر تا پای بتوانی چشید
بخش ۲۴ - حسد کردن حشم بر غلام خاص - جلال الدین محمد مولوی | ناهید