بخش ۵۳ - حکایت
جلال الدین محمد مولویخانه ای نو ساخت روزی نو مرید
پیر آمد خانه او را بدید
گفت شیخ آن نو مرید خویش را
امتحان کرد آن نکو اندیش را
روزن از بهر چه کردی ای رفیق
گفت تا نور اندر آید زین طریق
گفت آن فرعست این باید نیاز
تا ازین ره بشنوی بانگ نماز
بایزید اندر سفر جستی بسی
تا بیابد خضر وقت خود کسی
دید پیری با قدی همچون هلال
دید در وی فر و گفتار رجال
دیده نابینا و دل چون آفتاب
همچو پیلی دیده هندستان به خواب
چشم بسته خفته بیند صد طرب
چون گشاید آن نبیند ای عجب
بس عجب در خواب روشن می شود
دل درون خواب روزن می شود
آنک بیدارست و بیند خواب خوش
عارفست او خاک او در دیده کش
پیش او بنشست و می پرسید حال
