بخش ۶۱ - وصیت کردن پیغامبر علیه السلام مر آن بیمار را و دعا آموزانیدنش - جلال الدین محمد مولوی | ناهیدبخش ۶۱ - وصیت کردن پیغامبر علیه السلام مر آن بیمار را و دعا آموزانیدنش
جلال الدین محمد مولویگفت پیغامبر مر آن بیمار را
این بگو کای سهل کن دشوار را
آتنا فی دار دنیانا حسن
آتنا فی دار عقبانا حسن
راه را بر ما چو بستان کن لطیف
منزل ما خود تو باشی ای شریف
مؤمنان در حشر گویند ای ملک
نی که دوزخ بود راه مشترک
مؤمن و کافر برو یابد گذار
ما ندیدیم اندرین ره دود و نار
نک بهشت و بارگاه آمنی
پس کجا بود آن گذرگاه دنی
پس ملک گوید که آن روضه خضر
که فلان جا دیده اید اندر گذر
دوزخ آن بود و سیاستگاه سخت
بر شما شد باغ و بستان و درخت
چون شما این نفس دوزخ خوی را
جهدها کردید و او شد پر صفا
ظلمت جهل از شما هم علم شد
و آن حسد چون خار بد گلزار شد
چون شما این جمله آتشهای خویش
بهر حق کشتید جمله پیش پیش
نفس ناری را چو باغی ساختید
خوش سرایان در چمن بر طرف جو
داعی حق را اجابت کرده اید
سبزه گشت و گلشن و برگ و نوا
چیست احسان را مکافات ای پسر
ما اگر قلاش و گر دیوانه ایم
مست آن ساقی و آن پیمانه ایم
بر خط و فرمان او سر می نهیم
جان شیرین را گروگان می دهیم
تا خیال دوست در اسرار ماست
چاکری و جانسپاری کار ماست
صد هزاران جان عاشق سوختند
شمع روی یار را پروانه اند
ای دل آنجا رو که با تو روشنند
وز بلاها مر تو را چون جوشنند
در میان جان ترا جا می کنند
زان میان جان تو را جا می کنند
تا تو را پر باده چون جامی کنند
در میان جان ایشان خانه گیر
در فلک خانه کن ای بدر منیر
چون عطارد دفتر دل وا کنند
تا که بر تو سرها پیدا کنند
پیش خویشان باش چون آواره ای
بر مه کامل زن ار مه پاره ای
جزو را از کل خود پرهیز چیست
با مخالف این همه آمیز چیست
جنس را بین نوع گشته در روش
غیبها بین عین گشته در رهش
تا چو زن عشوه خری ای بی خرد
از دروغ و عشوه کی یابی مدد
چاپلوس و لفظ شیرین و فریب
می ستانی می نهی چون زن به جیب
مر تو را دشنام و سیلی شهان
صفع شاهان خور مخور شهد خسان
زانک ازیشان خلعت و دولت رسد
هر کجا بینی برهنه و بی نوا
دان که او بگریختست از اوستا
تا چنان گردد که می خواهد دلش
گر چنان گشتی که استا خواستی
هر که از استا گریزد در جهان
او ز دولت می گریزد این بدان
در جهان پوشیده گشتی و غنی
چون برون آیی ازینجا چون کنی
آن جهان شهریست پر بازار و کسب
تا نپنداری که کسب اینجاست حسب
حق تعالی گفت کین کسب جهان
همچو آن طفلی که بر طفلی تند
کودکان سازند در بازی دکان
سود نبود جز که تعبیر زمان
کودکان رفته بمانده یک تنه
این جهان بازی گهست و مرگ شب
باز گردی کیسه خالی پر تعب
کسب دین عشقست و جذب اندرون
کسب فانی خواهدت این نفس خس
حیله و مکری بود آن را ردیف